زینب زیورآلات میوکی میسازد. همه هم کار دست و با طرح و نقشهای رنگارنگ. مامان سه فسقلیست که دوست ندارد بیکار بماند. از آن زنهاست که نمیتواند یکجا بند شود و نمیخواهد تمام وقتش به تربیت و نگهداری فرزندانش بگذرد. از من خواست برایش جملهای تبلیغاتی بنویسم. آدرس صفحهی اینستاگرامش را گرفتم تا بیشتر با کارهایش آشنا شوم. عاشق طرح و رنگ بدلیجات شدم. زینب کارهای باکیفیت و خاص و شیکی میساخت که واقعن نمیشد ساده از کنارشان عبور کرد. از او پرسیدم چه چیزی در کارش از همه مهمتر است؟ چه ایدههایی برای کارش دارد و دوست دارد مشتری از او چه بداند؟ گفت: «عاشق کارهای دستسازم. این کار را برای خروج از منطقهی امنم شروع کردم و به کارهای هنری علاقهی بسیار دارم». فرهنگنامهها را گذاشتم کنار دستم دنبال واژههای تازه. برایم نوشتن این جملهها یکجور ماجراجوییست. در هر گشتوگذار کلی کلمهی تازه پیدا میکنم. کار دست و عشق به ساخت بدلیجات خاص، کلمات کلیدی زینب بودند. دستساز کلمهی خوبی بود ولی خیلی استفاده شده بود. دوست داشتم کلمهی دیگری پیدا کنم که همین معنی را بدهد ولی اینقدر نخنما نباشد. «هنر دست» به دلم نشست. زینب واقعن یک هنرمند بود. کنار «کار دل» هم تعبیر قشنگی آمد که واقعن نشانگر ایدئولوژی زینب برای هنرش بود. از این دو جمله به تنهایی نمیشد فهمید کار زینب چیست، باید خاص و روشن به هنر زینب هم اشاره میکردم. در نهایت رسیدم به این سه جمله:
«هنر دسته، کار دله، زیورآلات میوکی»