نقدی بر داستان «در آستانه‌ی جنگ با اسکیموها» نوشته‌ی سلینجر

 

داستان درباره‌ی دو دختر هم‌کلاسی‌ست که با هم تنیس بازی می‌کنند و یکی از آنها که همیشه پول تاکسی برگشتشان را می‌پردازد، برای گرفتن دنگ دیگری پا به خانه‌شان می‌گذارد و از شرایط زندگی او آگاه می‌شود. داستان ابتدا در سطح مراوده‌ی مالی آغاز می‌شود و در پایان با تحول نظر جینی وارد سطح دیگری از رابطه می‌شود. سلینجر با عنوان داستان، ما را برای یک تضاد و تناقض آماده می‌کند. مگر کسی هم هست که بخواهد با اسکیموها بجنگد؟ یا آنقدر درگیر جنگیم که کم  مانده با اسکیموها بجنگیم. دو مرد این داستان هر دو درگیر جنگ هستند و زنانی که تحت تاثیر نتایج جنگ‌اند.

در این داستان هم مثل دو داستان قبلی مجموعه‌ی «نه داستان» ما شخصی غایب داریم که درباره‌اش حرف زده می‌شود ولی او را نمی‌بینیم. انگار سلینجر می‌خواهد این ویژگی آدم‌ها را که همیشه پشت سر دیگری حرف می‌زنند، به سخره بگیرد. در ابتدای داستان راوی سلنا را از نگاه جینی دختری پولدار معرفی می‌کند که تنها کسی‌ست که هربار توپ‌های تازه‌ای برای تنیس می‌آورد اما در ادامه‌ی داستان می‌بینیم که سلنا از دادن سهم کرایه‌اش ابا دارد. اثاث خانه‌شان گران‌قیمت اما بنجل است که نشان از خانواده‌ای تازه به دوران رسیده دارد. در خانه‌شان چسب زخمی برای بستن زخم فرانکلین پیدا نمی‌شود. جینی و فرانکلین بر سر خواهر جینی بگو مگو می‌کنند و فرانکلین خواهر جینی را یک دختر پرافاده می‌خواند ولی در ادامه برای اینکه دل جینی را به دست بیاورد و غیرمستقیم از او عذرخواهی کند، بهش ساندویچ مرغ تعارف می‌کند تا بتواند پرچم صلحی برای پایان این منازعه بلند کند. این همان اصل «نگو نشان بده» است که داستان‌نویس حرفه‌ای به کار می‌برد. جینی بعد از دیدن شرایط زندگی سلنا از تصمیمش منصرف می‌شود و حالا که شوکت خانوادگی‌اش در نظر جینی فروریخته سعی می‌کند با سلنا روابط صمیمانه‌تری بسازد، و انگار از فرانکلین خیلی هم بدش نیامده چون برخلاف اصرارش بر نخواستن ساندویچ مرغ آن را در جیبش نگه می‌دارد.

شخصیت‌های داستان درگیر مشکلات معمولی و روزمره‌ای هستند که از چشم نویسنده دور نیست و همین مشکلات روزمره است که آنها را دچار تحولات بزرگ روحی و روانی می‌کند. شخصیت‌پردازی از خلال دیالوگ‌ها اتفاق می‌افتد که نشان از تبحر سلینجر در دیالوگ‌نویسی دارد. ما از خلال همین دیالوگ‌ها و بدون توضیح اضافه‌ای از نویسنده متوجه تغییر مود شخصیت می‌شویم. زخم دست فرانکلین فرصت بسیار خوبی برای شخصیت‌پردازی‌اش ایجاد کرده. او با اینکه در جنگ شرکت داشته و از نزدیک درگیر مسائل آن بوده، ولی از یک زخم کوچک می‌ترسد و نمی‌تواند آن را هضم کند. این همان تناقض ظریفی‌ست که می‌تواند شخصیت‌های این داستان را از سطح به عمق ببرد و از تیپ خارجشان کند. بهانه‌ی روایت دریافت دنگ تاکسی‌ست ولی در انتها مسئله‌ی شخصیت تغییر می‌کند و می‌خواهد روابط متفاوت‌تری با دوستش برقرار کند. این چرخش خیلی نرم و زیرکانه اتفاق افتاده، دقیقا شبیه همان چیزی که در زندگی عادی برایمان رخ می‌دهد.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *