سلینجر در داستان «یک روز خوش برای موزماهی» خودش را روایت میکند. سیمور شخصیت اصلی این داستان درواقع همان دی.جی.سلینجر است که برای کاستن از رنج حوادث جنگ، از جامعه دوری میگزیند تا در انزوا خودش را تسلا دهد. او که جامعه را وصلهای ناجور میداند و از مصرفگرایی و بیتوجهیشان به اثرات جنگ در عذاب است، سعی میکند با حفظ فاصله خودش را زنده نگه دارد. داستان در هتلی آغاز میشود که گروهی کارگزار تبلیغاتی جمع شدهاند و با حضورشان فضای عادی و تلفنهای هتل را از حالت همیشگیاش خارج کردهاند. موریل همسر سیمور به سختی با مادرش تماس میگیرد و باهم دربارهی رانندگی سیمور در سفر، نگرانی پدرش از زودمرخصشدن سیمور از بیمارستان روانی، لباس موریل، کتاب شعری که از سیمور هدیه گرفته ولی گمش کرده و کار سیمور با صندلی مادربزرگ موریل حرف میزنند. مادر موریل نگران رفتار غیرعادی سیمور است که نکند دردسری برای دخترش ایجاد کند، اما موریل به او اطمینان میدهد که شوهرش اتفاقاً رفتار عادی دارد و نیازی به این همه نگرانی نیست. در ادامه ما سیمور را کنار ساحل همراه دختر بچهی کوچکی به نام سیبل میبینیم که دیالوگ محشری باهم برقرار میکنند و باورمان نمیشود این همان سیموریست که در صحنهی قبل نگران رفتار غیرعادی و خطرسازش بودیم. داستان بسیار هولناک پایان مییابد و سیمور جلوی چشمانمان ناباورانه به آنهمه عاطفه و احساس پایان میدهد.
سلینجر داستان را در دو قسمت روایت میکند. در قسمت اول زن سیمور و مادرش دربارهی رفتار سیمور حرف میزنند. مردی که با مشکلات روحی و روانیای که از جنگ برایش ایجاد شده دستوپنجه نرم میکند. رفتار عادی ندارد و باید هرلحظه نگران عملکرد نامتعادلش بود. در قسمت دوم مواجههی سیمور و سیبل را میبینیم که در اوج عاطفه و مهربانی و همراهیست. گویا سلینجر با انتخاب زیرکانهی این فرم خواسته قضاوتگری خواننده را به سخره بگیرد و او را متوجه داوری نسنجیده و عجولانهاش کند. سلینجر با دیالوگ، بسیار ماهرانه شخصیتپردازی کرده و بدون اینکه مستقیمگویی کند، ما را با زیروبم شخصیتهای سیمور، سیبل، موریل و مادرش آشنا میکند. سلینجر با توانمندی و مهارتی مثالزدنی با کمترین توصیف و توضیح ما را درگیر صحنهها و کنش داستانی میکند و اجازه میدهد خودمان با شخصیتها مواجه شویم و دربارهشان نظر شخصی پیدا کنیم. در این داستان نمیتوان هیچ خط، دیالوگ یا شخصیتی را حذف کرد و همهچیز دومینووار ما را برای اتفاق هولناک پایان داستان آماده میکند. دنیای آدمبزرگهای داستان «یک روز خوش برای موزماهی» بسیار نخوتزا، کماهمیت، حوصلهسربر و حتی آسیبزننده است و دنیای کودکان پر از خلاقیت، عاطفه و احساس. سیمور که از اینهمه بیتوجهی و بیاحساسی در رنج است، وقتی به اوج رابطه احساسی با سیبل میرسد دیگر دلیلی برای زندهماندنش ندارد و با یک تفنگ کالیبر 7/65 به زندگیاش پایان میدهد.
داستان «یک روز خوش برای موزماهی» در مجموعه داستان «دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم» با ترجمهی احمد گلشیری به چاپ رسیده است.