پیداکردن ایدهای برای نوشتن اغلب سختترین قسمت نویسندگیست. گاهی ممکن است دقیقهها به صفحهی سفید کاغذ خیره شویم بیاینکه بدانیم دربارهی چه چیزی باید بنویسیم. گاهی اضطراب چنان سلولهای خاکستری مغزمان را تحت فشار قرار میدهد که بیخیال نوشتن میشویم یا بهانهای مضحک برای ننوشتن میتراشیم و سراغ کارهای بیپایانمان میرویم.
یادم میآید همین دیروز وقتی میخواستم نمایشنامهای را که تازه آغازیده بودم ادامه دهم، آنقدر مضطرب شده بودم که نمیتوانستم روی صندلی دوام بیاورم ولی چون به خودم تعهد داده بودم، با این جمله که «بنویس حتی مزخرف» بر ترسم غلبه کردم و نزدیک به ۲۰۰۰ کلمه نوشتم. حالا فرصتی دست داده که قبل از خواندن نمایشنامه برای دوستانم بازنویسیاش کنم. اگر دیروز بزدلانه از نوشتن میگریختم، شاید دوباره تمرکزکردن و نوشتن برایم از فتح قله هم سختتر میشد.
اما پیشنهادم به شما نوشتن آخرین مکالمهایست که داشتهاید. از چه حرف زدید؟ چه قصههایی تعریف کردید؟ چه احساسی داشتید؟ کدام حرفتان را درز گرفتید و نزدید؟ در کدام جمله احساس همدلی دریافت کردید و چرا تصمیم گرفتید مکالمهتان را تمام کنید؟ اینها سوالاتیست که میتوانید از دلشان داستانی کوتاه بنویسید مثل داستان «دهانم زیبا، چشمانم سبز» از مجموعهی نه داستان نوشتهی سالینجر.